خرید بک لینک
میروم به وطن همین چند صباحی دیگر. امروز حال و احوالاتم سر جایش نیست. گاهی پیش می آید (راستش را بگویم ازین *گاهی ها* خیلی پیش میآید!). این خستگی نمیدانم چرا از تنم بیرون نمی رود. مادربزرگم اگر الان این را می شنید حتما میگفت: تو خوشی زده زیر دلت! خودم هم همین فکر را میکنم. انگار واقعا خوشی زده است زی

برچسب: نویسنده: روژان کاظمیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 21:13

امروز صبح اینجا برف آمد. سال قبل که اینجا بودم برفی ندیده بودم. همه اش باران بود و باد بود و باد بود و باد. صبح که میآمدم سمت آفیس نمیشد ساختمان دانشگاه را به خوبی دید. توی مه گم شده بود انگار....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۵ساعت 11:41 توسط Joker |

برچسب: نویسنده: روژان کاظمیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 21:13

این جماعت اروپایی (به طور خاص این سرزمینی که ما تویش هستیم) خیلی آدم های رکی هستند. دلشان با حرفشان یکی است انگار. البته این مورد را بیشتر در مورد مسایل روزمره میشود دید. منظورم این است نمیشود این مورد را به خوبی و خوب بودنشان ربط داد. این را بیشتر باید به عادت ها و رسم زندیگیشان مربوط دانست. چه بس

برچسب: نویسنده: روژان کاظمیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 21:13

چند روزی است از حادثه پلاسکو در تهران میگذرد. هنوز هم ذهنم درگیرش است و هنوز هم وقتی یادش میفتم دندان هایم را نا خودآگاه روی هم فشار میدهم. اتفاق همه جای دنیا میفتد ولی شاید ناراحتی من از عدم توانایی مان در مدیریت بحران است. از اینکه به این فکر نکرده باشی که اگر در شهر چند ده میلیونی شبیه تهران اتف

برچسب: نویسنده: روژان کاظمیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 21:13

دیروز با همکار چینی ام در حال صحبت بودم. ناراحت بود و میگفت چرا سوپروایزرش از او کارهای آسان را میخواهد و به او وظایف سخت تری نمیدهد! بحث دوباره کد نویسی کردن پروژه ای بود که سوپروایزرش فقط قسمتی از آن را از او خواسته بود ولی خودش میگفت که دوست دارد تمام پروژه را از اول تا آخر دوباره کدنویسی کند! ت

برچسب: نویسنده: روژان کاظمیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 21:13

امروز آفیسم راعوض کردم. آفیس قبلی موقتی بود و ۵ نفر بودیم توی یک اتاق. اما حالا توی آفیس جدید ۳ نفریم. آفیس جدید هم خوب است اما دلم برای جای قبلی خیلی تنگ میشود. صبح که وسایلم را جابجا میگردم بغضم گرفته بود! آدم موجود عجیبی است. عادت عجیب تر. دلم برای همکاران قبلی توی اتاق قبلی تنگ میشود. دل تنگیم

برچسب: نویسنده: روژان کاظمیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 21:13

چند روزی است برگشته ام به وطن. در منزل پدری نان سنگک به نیش کشان، پا روی پا اندازان، قرمه سبزی خوران، ونک تا ولیعصر را پیاده قدم زنان، روز و شبی سپری میکنم. این روز ها تهران حال و هوای نوروز را دارد. البته نسبت به سال های قبل تر، غلظت این حال و هوا به شدت کمتر شده است اما باز هم تهران، تهران است و

برچسب: نویسنده: روژان کاظمیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 21:13

میخواهم در مورد چند موضوع چیزهایی بنویسم. کمی دیر شده و هنوز آفیس هستم. شام هم ندارم! (خدایا خدایاااااا) این شام درست کردن و ظرف شستن کی تمام میشود فقط خدا میداند و خواجه حافظ شیرازی. یکی دو شب پیش کسی با شماره ناشناس حوالی ساعت ۱۱ و نیم شب به من زنگ زد. هاها یک جوری شبیه فیلم های هالیوودی بود حس و

برچسب: نویسنده: روژان کاظمیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 21:13

دیشب خوابم نمیبرد. فکر کنم تا ۲ و ۳ شب بیدار بودم. توی تاریکی سقف اتاق رو نگاه میکردم. فکر و فکر و فکر. نمیدونم چرا تمومی نداره. اینهمه فکر واقعا خسته م کرده. چند روزی یا بهتره بگم چند ماهیه که دارم به برگشتن فکر میکنم. خوندن دکترا اصلا بد نیست ولی تهشو خیلی خوب نمیبینم. همیشه عادتم بوده به شروع کر

برچسب: نویسنده: روژان کاظمیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 21:13

یادمه از وقتی خودم رو شناختم همیشه به نقاشی و طراحی و موسیقی و تیاتر و کتاب و نوشتن و شعر و .... علاقه مند بودم! نزدیکیای دانشگاه هم که شد همیشه دو رشته معماری (به خاطر علایق شخصی) و مکانیک (به خاطر علایق آکادمیک) رو دوست داشتم. یادمه اون موقع ها همه میگفتن آینده مکانیک بهتره. منم رفتم و مکانیک خون

برچسب: نویسنده: روژان کاظمیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 21:13

صفحه بندی